تبليغاتX
اشراق
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

                                             پورنو گرافی

                                                دغدغه هایی سطحی و مبتذل

                                                        علیرضا سمیعی

                                                         (قسمت دوم)

 

 

چامسکی معتقد است امروز ، سانسور به جای کار بر روی ابژه (خبر،اثر،نقد) به جای حذف و تعدیل آنچه می تواند خطر ساز باشد ، بر روی سوژه اعمال می شود . یعنی بر روی ((کسی)) که می تواند خطر آفرین باشد . به قول چامسکی ما گمان می کنیم آزادانه فکر می کنیم در حالی که چندان آزادی در بین نیست . "انسان" به عنوان کسی که می تواند منتقد رویه های قدرت باشد ، یا لا اقل شنونده ی انتقاد باشد ، جرح و تعدیل می شود تا از کار بیافتد . این جرح و تعدیل ها در زمان ما (زمان بعد از فوکو) بسیار بیشتر شده اند . عسرت و تنگی در عالم ما بسی بیشتر از دورانی است که "هولدرلین"(شاعر مورد علاقه ی هایدگر) آن را زمانه ی عسرت نامید . ارنست کاسیرر در " اسطوره ی دولت " ماکیاولی" را از آن حیث مهم می داند که اخلاق را از سیاست جدا می کند و چند سال بعد رولان بارت در کتاب "درجه ی صفر نوشتار" کتابی که علیه کتاب "ادبیات چیست" سارتر نوشته شد تعهد را از رمان می گیرد . و ضع اخلاق خصوصی که از دیر پیداست . این ممکن است برای تاریخ غرب طبیعی باشد (که نیست) . اما در کشور ما وضع به گونه ی دیگری بوده است . فلسفه ی غرب از آغاز فلسفیدنی شهری یا مدینه مابانه بود . افلاطون در جمهور ، از راه و رسم شهرداری سخن می گوید . سقراط در تمام رساله های افلاطونی کسی است که علاوه بر آموختن خود سازی می کند و علاه بر خود سازی در شهر دوره افتاده و بر اصلاح آن می کوشد . ارسطو کتاب اخلاقی خود را "اخلاق نیکوماخسی" همچون دیباچه ای بر رساله ی "سیاست" می نویسد . اما هر سه آزادی و فرزانگی (که همان شرط اخلاقی) باشد را در کنار هم می بینند . این سه ، فرزندان شهر هستند . انسان هایی زائر الناس ، که بعدها به فرزندان تاریخ بدل می شوند .  شهر به کشور روم و آن نیز به سرزمین هایی فئودال بدل می گردد . آنگاه دولت ـــ ملت  پدید می آید . انسان غربی کسی که یک بار در دوره ی رومی و یک بار دیگر در دوران رنسانس از ایمان به امر قدسی سر می تابد . امر قدسی را نشانه ی ضعف خود قلمداد می کند و هر چه بیشتر به زیارت خود می رود . به زیارت موزه ، تماشا و تحلیل تاریخ اش و جراحی زمین می پردازد تا خود را در هر جایی بیابد و لابد غافلگیر کند . کتاب های فکری همچون زیارت نامه هایی ، خود و تسلط خود بر طبیعت را می ستایند تا تاریخی تر و تاریخی تر شوند . گفته می شود مرد غربی وجه فرا تاریخی خود را فراموش کرده است و بر پایه ی قوانین خود بنیاد زیست می کند . فیلم "سدوم" که نام آن ذکر شد نمایش بی نقصی از سرنوشت اوست . در این صحنه مردانی قراردادی را امضا می کنند . تا به صورتی قانونی ۱۲ دختر و ۱۲ پسر را اجاره کنند . سپس آنها را در قلعه ای تا پای مرگ شکنجه می نمایند . پلشتی ، خشونت ، سادیسم و مازوخیست به نمایش می آیند و همه ی اینها به اعتبار امضایی که در ابتدای فیلم قرار دارد (چه بسا اجتماعی) گذارده شده است قانونی اند . خود زنی بی نقص ، خود زنی تا مغز استخوان بی نقص در گرایش های اخیر فلسفه ی اخلاق غربی " دیگری" اهمیت می یابد . غرب بشر دست از خود محوری بر می دارد . اما آن "دیگری" که پل ریکور ضامن شناخت "من" و ضامن رعایت اخلاق است هنوز ابو البشر می باشد . و کسی از "اولین دیگری" نمی پرسد . هیچ کس برای خدا کارت پستال های نظری نمی فرستد. آدمی لااقل در حیطه ی ایده ، زائرالناس باقی می ماند . آنچه سربر می آورد نظم اقتصادی است .تجارت به شیوه ی تنازع بقایی طوری که نظریه ی اقتصادی "کینز"که حامی دولت رفاه بود به نفع نظریه ی اقتصادی "فریدمن"ی که حامی اقتصاد آزاد و رقابت بی قید و شرط سرمایه داری است کنار گذاشته می شود. "نفس اماره به سوء "در تمام دورانها و در همه ی  سرزمین ها زوزه کشان وجود داشت ،اما هرگز چنان ساز و برگی به خود ندیده بود .خشونت و سکس ، ماده خام این شبکه رعب آور است . ما به راه می افتیم تا فیلم هایی در ژانر وحشت ببینیم. تا سوار طیاره وحشت شویم . هنر نیز در این بازی با وضوح عجیب و غریبی شرکت می جوید.شرق انسان یا انسان شرق که زائر الله بود ـــ هنوز گاهی تلاش می کند که باشد . هر چند دبی پا سفت می کند . هر چند در چین فروخته می شود . نمی توان و نباید ادعا کرد شرق جغرا فیایی پاکیزه و معصوم از غوغای جهانی بر کناربوده است . نفس اماره در شرق نیز خیمه داشت .اما امروز دوران دیگری است . روزگاری که همه چیز از سنتی تا مدرن و پست مدرن به اثبات رساند ، در مقابل ما استوار ایستاده است ، عالم ما از خلال رسانه عالمی متلون است . این سان به سمت یکپارچگی کشیده می شویم به قول "داوری اردکانی"چندان به میل ما نیست که مدرن شویم یا نشویم.بازار مکاره ی گروهی از هنرمندان ما نیز سخت در کار شده اند . پدیده ی وقیحه نگاری موضوع چندان جدیدی نیست . چند دهه ی پیش م.موید در جریان یک سخنرانی این شاعران را به عنوان کسانی که سرگرم نوشتن "بستریات" هستند به سخره گرفت . ادبیات بستر ، دوباره از فضای اینترنتی جان گرفته است . طرفه آن که کسانی که مشغول برهنه نویسی هستند خود را نماینده مقاومت علیه عرف ( لابد به نظر ایشان کلیشه ای و پاستوریزه ) می دانند . بدون آنکه بدانند آنها در هماهنگی شگرفی با لیبرالیسم ، واقعا جدید هستند . آنها قهرمانان مبارزه با کلیشه نیستند . بیشتر سربازان عقب مانده ی جهان جدید هستند . این گونه نوشتارها گذشته از اشکالات اخلاقی ( به معنای معمولی ویرانی کلمه ) و تعهدی ( به معنای بین المللی کلمه ) گرفتار دو اشکال اساسی هستند . همان گونه که گفته آمد کاسته شدن از مقام محتوا باعث شده است چنین گرایش هایی به وجود بیایند . در این جا می توان از چیزی به نام اخلاق حرفه ای سخن گفت . اخلاقی که صرفا به مسئله ی حرفه حساس است ( هر چند من آن را کامل نمی دانم) . شاید اخلاق حرفه ای برای اولین بار از سوی "دورکهایم" مطرح شد . او در کنار مباحث عمیقی که در باب مسئله ی تقسیم کار داشت توانست به این حوزه وارد شود . جای خالی چنین معرفتی در کشور ما کاملا احساس می شود . از نقطه نظر این نوع اخلاق دست کم دو اشکال به ادبیات (یا هنر) وقیح نگار وارد است . اول آنکه به جای کار بر روی فرم اثر و توجه دادن مخاطب به آن ، هنر پذیر را به محتوای خود حواله می دهد . به بیان صریح تر کار او موس موس کردن به دنبال مشتری است تا صنعت فرهنگی {اینبار غیر اخلاقی} خود را به فروش بگذارد . این تاکید بر محتوا به گونه ای تناقض آمیز نقض غرض اولیه ی این تئوری محسوب می شود . دوم: و دقیقا به همان شکل می خواهد با شیوه ای غیر از رویه های هنری ، مخاطب خود را جمع آورد . بدتر از همه این که ایشان مدعی بود در صورت مرتفع شدن مسئله ی سانسور اخلاقی ادبیات ما پیش خواهد رفت . در حالی که هنوز با وجود فضای آزاد اینترنت با همان ضعف ها و کاستی ها روبرو هستند . 

ضعف تئوریک در زمینه ی نگارش رساله هایی در مورد اخلاق حرفه ای به طور عام و اخلاق شاعری(یا هنری) به طور خاص نمایان است . این موضوع لااقل برای کسانی که به موضوع اخلاق علاقه مند هستند دغدغه می آفریند . من یاداشت خود را با پیشنهادی در باب عرضه ی مواد خام برای مطالعه در این باره به پایان می برم . در سنت ما دسته ای از متون وجود دارد که با نام "فتوت نامه" دسته بندی می شوند . فتوت نامه ها بنا به وضعیت تاریخی و جغرافیایی که در ان نوشته شده اند فرق می کنند . اما یک خط کلی از اولین نسخه ها تا نسخه های متاخر این است که آن ها جوان مردی "فتیان" و اصول زندگی فردی و اجتماعی جوان مردانه را تبیین می کردند . غالبا از حضرت امیر به عنوان اسوه یاد کرده او را سرمشق قرار می دادند . بعدها فتوت نامه ها تبدیل به مرام نامه ها یی برای اصناف شد . بعضی از این متون در دوره ی قاجار چنان دقیق هستند که اهل افراد صنف خود را از کارهایی مانند گذاشتن اجناس فروشی در سر راه مردم بر حذر می دارند . نکته ی جالبی که در باره ی بعضی از آن ها می توان گفت اینکه گاهی پیامبری را به عنوان الگوی صنفی خود در نظر می آوردند و اخلاق حرفه ای خویش را بر پایه ی رفتار (نسبی)طرح می کردند . چنانچه امروز بخواهیم متنی اخلاقی در ادامه ی فتوت نامه ها به هم برسانیم احتمالا می توانیم از پیامبری یاد کنیم که کسب و کارش نوشتن بود . احمد(ص) که خداوند در باره اش گفت "لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة " . کار در تاریخ فکری ما از اهمیت خاصی برخوردار بوده است . بایزید بسطامی ، ابوالحسن خرقانی را به این دلیل بزرگتر از خویش می خواند که (بادست ) کار می کند . شغل ، اغلب ( کسوت) {به معنی جامه} نامیده می شود . ( صنف ) به معنی ( نوع ) تلقی می شود . عجیب اینکه حرفه ، به ارث می رسید . گویی کار هر کسی جزوی از هستی اوست . در سال های معاصر نام خانوادگی تعداد کثیری به حرفه ی خاص ایشان باز می گشت . علی رغم همه ی این مباحث ، حرفه ی شاعری با دیگر حرفه ها ، اختلاف دارد . شاید به راحتی بتوان افراد را در عصر مدرن از شغل خود جدا دانست . اما این معنا در باره ی هنر و هنرمند ( و بیش از همه  شعر و شاعر) دشوار می نماید . سخن پایانی اینکه افق تاریخی انسان شرقی همان گونه که پیشتر ذکر شد ، با افق تاریخی انسان غربی فرق می کند . وقتی در قرن پنجم ، " آگوستین قدیس" در جوانی به "کارتار" رفت ، نمایش هایی دید که بعدها آن را در " اعترافات" وقیح خواند . در آن نمایش ها خدایان یونانی در مقابل مردان و زنان به هم عشق می ورزیدند . یونانی همواره در غرب تداوم یافت حتی در قرن دوازدهم که کلیسا در اوج قدرت بود دانشجویانی با نام " گولیاردها" ظهور کردند که فقیر و در عین حال علاقه مند به دانش بودند . آن ها در شعرهای خود راهبان ، کلیسا و حتی مردم را به سخره می گرفتند و صراحتا در باب عشق بازی می سرودند . این بحث که ادبیات فارسی لا اقل تا "سنایی*" (و حتی بعد)    شاهدبازانه بوده است جای خود را دارد . اما اساس تمدن (لااقل در سرچشمه هایش)  شرقی و بیشتر ایرانی ، وحدانی ، پیامبر محور و اغلب نجیب بوده است . سرآخر ، می توان گفت این موضوع بسیار محو و غیر دقیق است و احتیاج به تتبع فراوانی دارد .


 * ۱: وقیح نویسی در گذشته ی ادبیات ما نیز حضور داشته است . اول اینکه شاعران در گذشته وقاحت را به طور خفیف تر و همچون کاری نظیر دیگر کارها می نوشتند . اما امروزه وقیح نویسی نوعی پیشرو بودن محسوب می شود . جای تعجب دارد که چگونه انسانی به این پایه از حماقت می رسد !

۲: دیگر اینکه در عالم سنتی هر نوع ظلم ، فسق، سود جویی و گناه کاری مانند انحرافی از عقیده و معرفت عرفی محسوب می شد . در مقابل در دنیای مدرن ــ که لیبرالیسم (سود) را دایر مدار زیست می داند ، استعمار ، لشگر کشی و جنگ ، فجور و هرزگی ، نتیجه ی طبیعی و تایید شده ی معرفت عرفی است . همواره وقتی به خشونت و تجاوز در عالم مدرن اعتراض می شود ، مدافعان نمونه های تعدی در دوران سنتی را یاد آور می شوند ، بدون اینکه در نظر بگیرند آنچه در جهان مدرن ، مورد سرزنش قرار گرفته ، همانا ساخته و پرداخته کردن ابزار شرعی گناه کاری است


لینک مقاله قسمت اول

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:4  توسط   | 

~ ~ ~
جمعه هفتم دی 1386

            پورنو گرافی     

    دغدغه هایی سطحی و مبتذل

       علیرضا سمیعی

      (قسمت اول)

                                                     

 

باختین را منتقدی  می دانند که در فاصله ی میان فرمالیسم و ساختارگرایی فکر می کند . او بود که تاکید داشت کلمات چیزی بیشتر از معنای فرهنگ لغاتی خود هستند ، ودر کل متن معنا می یابند . آشنایی او با مارکسیزم کافی بود تا حدس بزند میان متن و جامعه رابطه ی معنا مندی وجود دارد . اما هرگز مانند مارکسیست های دو آتشه متن را آینه ی جامعه ندانست . ولی اجتماع انسانی با ویژگی هایش و همچنین ایدئولوژی را به طور غیر مستقیم در متن می یافت . باختین با استعاره ی "کارنوال" شهرت یافت . این پدیده او را جذب می کرد ، چرا که در جریان کارنوال همه از طبقات مختلف در کنار هم قرار می گیرند . تفاوتی میان شاه و گدا نیست . سنن دست مایه ی شوخی هستند . عرف قدرت چندانی ندارد و حتی مفاهیم قدسی از جایگاه رفیع خود خارج شده ، جدی تلقی نمی شوند . وی بیش از هر نویسنده ی دیگری به داستایوفسکی علاقه داشت . او را با تولستوی مقایسه می کرد  و اعتقاد داشت در داستان های داستایوفسکی همه ی شخصیت ها از ریز و درشت با هر وضعیتی عقیده ی خود را دارند . علیرغم اینکه داستایوفسکی یک مسیحی متعصب بود ،هرگز نظر خود را بر ایده ی شخصیت های داستان برتری نمی داد . در حالی که تولستوی لجبازانه و هر بار فکر خود را از دهان این شخصیت و آن شخصیت ابراز می نمود .

احساس سوزناک باختین نسبت به آزادی از قید عرف مرتب و منظم بیرونی ما و میل او به بیان جوانب مختلف زندگی در رمان ، وی را به سمت تماشای کارنوال می کشاند . جایی که تمنای او فرو می نشست . وقتی که آزادی از عرف (این عرف غیر از گیتی باوری و سکولاریسم است که در مباحث روشنفکری مطرح می شود  ، بلکه عرف به معنای معمولی کلمه است ) با بیان بی قید و شرط ، یک جا جمع می گردند . در ابتدا مقاومت هایی دیده می شد . مثلا می دانیم "فلوبر" نویسنده ی "مادام بوواری" را به دادگاه کشاندند . چرا که او"مادام بوواری" را ــــ که زنی غیر اخلاقی بود و رفتاری بی شرمانه داشت ـــــ دستمایه ی کار خود قرار داد .  در پایان دادگاه وکیل "فلوبر" توانست به زحمت او را از اتهام بری کند . استدلال وکیل این بود که مادام به خاطر رفتار خلاف شئون خود در پایان داستان می میرد . پس داستان نشان دهنده ی کیفر شدن گناهکاران است . در ادامه ، تاریخ ادبیات وهنر از قیود مطروحه رهایی یافت . آرتور پلار در رساله ی نه چندان کاملی به نام "طنز" نوشت : رفته رفته نویسندگان امکان یافتند با شخصیت های مذهبی شوخی کنند . کار به جایی رسید که وقتی گنترگراس در "طبل حلبی"به  آب پاش کوچولوی مسیح اشاره کرد هیچ کس شکایتی نداشت . نقاشی ، مجسمه سازی و سینما آزادی یافتند تا هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند . درست است که "پازولینی" کارگردان فیلم "سدوم" در روز اکران فیلم اش کشته شد ولی این گونه آثار هر روز طبیعی تر نمود .

دلایلی که بر آزادی هنرمند اقامه می شد متعدد ، ضد و نقیض و گاهی سطحی بود . متعدد و ضد و نقیض ، زیرا گروه های متفاوتی از زاویه های مختلف موضوع را بررسی می کردند . سطحی ، زیرا اینان فرزندان متجددین دوران روشنگری بودند . روشنگری در اوج خود ـــ زمانی که بر عقلانیت و حرِِیت پا می فشرد ــــ عجول بود . این معنا را هگل مورد تاکید قرار می دهد . حتی مقاله ی " روشنگری چیست" کانت دارای ابهامات و کاستی های شگرفی است . در همان زمان "هامان "دوست و منتقد کانت به وی گوشزد کرد که چه کاستی هایی در وی دیده می شود . روشنگری هر چند پشتوانه ی محکمی چون فیلسوفانی از دکارت تا کانت را داشت اما قضایا را سرسری و حتی گاهی با عصبانیت دنبال می نمود . به گونه ای که می توان متفکرانی ار آن دست را نمایش نامه نویس و رمان نویس دانست . دور بودن اصحاب روشنگری و بعدها روشنفکری از دقت نظرهای فیلسوفان ایشان را به اظهار نظرهای ذوقی سوق می داد . من عنادی با دستاوردهای خوب این قوم خوش قریحه ندارم . اما از آن جا که به مناسبت های مختلف کارها ی مثبت ایشان مورد استقبال قرار گرفته است ، جنبه ای انتقادی به یادداشت خود خواهم داد . از این رو مهمترین دلایل مطروحه را بیان کرده ، دلیل مخالفت خود را می نویسم :

۱) از گذشته ی دور شاعران (هنرمندان ) را مجاز به کارهایی دانسته اند که دیگران مجاز به آن نیستند . این نظر بیشتر به گستاخی گوینده باز می گردد . چه هنرمند همچون دیگران توانایی ها و متقابلا وظایفی دارد .  ضمن آن که مشخص نیست اجازه و رخصت دقیقا بر چه اموری مستند شده است . به نظر معمول می آید که همه از هنرمند تا غیر هنرمند می بایست جهت حفظ این سه امر تلاش کنند : محیط  زیست ، خانواده و صلح . کسانی که به هر ترتیب این سه اصل را تهدید کنند خطرناک محسوب می شوند حتی اگر شاعر و نویسنده باشند . باید توجه داشت که چنین حکم هایی غیر دقیق و بنابراین نا کارآمد هستند . لا اقل این گونه بیان ، که به نظر لجام گسیخته می آید نادرست است .

۲) گروهی حکم کردند که نویسنده یا شاعر باید واقعیت جامعه را نشان دهد . این حکم از اساس خطاست . تفاوت واقعیت بیرون با واقعیت متن از پیش روشن است . زبان یا هر نوع نظام نشانه ای دیگر ، نمی تواند دقیقا مطابق عالم خارج باشد  . بعلاوه چنانچه این حکم را بپذیرم دیگر تفاوتی میان اثر هنری و یک متن گزارشی یا مقاله ی تحلیلی وجود دارد ؟ حتی یک گزارش نیز در خنثی ترین حالت ، تابع جزم های درونی ، زاویه دید و گفتمان غالب بر زمانه ایست که تهیه و ارایه می شود .

۳) حکم بعدی حتی بدتر است . زمانی "مایکوفسکی" گفت : باید واقعیت تلخ را به جوانان نشان دهیم . شاید او می خواست به همراه دوستان مارکسیست ــ کمونیست خود جهان را به این وسیله اصلاح کند . اینان از این جهت به اندازه ی سنت گراها ، خوش باور و لوس هستند . گذشته از آن چگونه می توان خشونت و یا وقاحت را نشان داد سپس به آن انتقاد کرد و آن گاه انتظار داشت مشکلات حل شوند . آیا نمایش خشونت و وقاحت ، خود بدان دامن نمی زند ؟ شاید به همین دلیل تولستوی به خود و دیگران به شدت انتقاد کرد و حتی آثار خویش را ظاله دانست . او دریافته بود علیرغم تلاش های او جهت منفور کردن مثلا شخصیت "آناکارنینا" در رمان "آناکارنینا"باز بی آبرویی او تاثیر اخلاقی منفی خواهد داشت .

۴) مسئله ی بعدی بی اهمیت بودن محتوا و اصالت فرم بود . این ایده که لازم نیست فهوای کلام چندان جدی باشد ، بلکه نوع پرداخت اصالت دارد از نقطه نظر نقد ادبی و فلسفه ی هنر موضوع مهمی است که بعدا به آن خواهم پرداخت .

۵) این ایده که آزادی خیر است باعث شد نتیجه بگیرند ،  اضافه های آن مانند آزادی بیان و ... نیز خیر هستند . معمولا در کشورهای هیجان زده ای نظیر کشور ما کمتر از حدود ، دلایل و لوازم آزادی سخن به میان است ،  بلکه همگان (شاید به خاطر ذیق وقت ) با شعار آزادی ، کف بر لب و شادمان در کار می شوند . نمی خواهم حول حدود ، دلایل و لوازم آزادی بحث کنم . بلکه می خواهم بر روی کشورهای به اصطلاح آزاد دقیق شوم تا ببینم آیا اساسا چنین چیزی (آنچنان که در تاکسی ها ، کافه ها و پیاده روها می گویند ) محقق شده است یا خیر .

میان متفکرین معاصر یکی از کسانی که بیش از دیگران نگران آزادی بود ، " میشل فوکو" نام داشت . نوشته ها ، سخنرانی ها و حضورش در الجزایر و ایران انقلابی نشان دهنده ی این است که او در نظر و عمل آزادی خواه بود . فوکو از جهات بسیاری متفکر مهمی است . یکی از جهات اهمیت وی این است که او منتقد جامعه ای است که ما در حال شبیه شدن به آن جامعه هستیم . پس می توان انتظار داشت اگر بنا به میل بسیاری از روشنفکران (من از آن حیث خود را روشنفکر نمی خوانم که گمان می کنم تا آن پایه مهم و جا افتاده نیستم . نه فروتنی به خرج می دهم و نه می خواهم روشنفکران را از خود جدا کرده ، متهم نمایم ) .به سمت مدرن شدن به معنای تام کلمه برویم ، به همان سرنوشت دچار خواهیم شد . فوکو با سایر متفکرین چند تفاوت عمده داشت . اول آن که تاریخ را به صورت پیوستار نمی دید بلکه آن را دارای گسست هایی می دانست . دوم آن که جامعه را تحت کنترل گفتمان های حقیقت ساز و مقید کننده ای می دانست که در درون خود جامعه جا دارند و از راه جفت و جور شدن با هم آن را پیش می برند . سوم آن که به آینده ی قابل پیش بینی برای جامعه معتقد نبود . چهارم اینکه قدرت را هم در درون دولت و هم بیرون از دولت ( چه بسا بر دولت ) می دانست . تصور او از قدرت بسیار پیچیده تر از تصور کسانی مانند "پارسونز"بود . از منظر او رویه های مقید کننده به سوژه شکل داده و سپس او را هدایت می نمایند . این هدایت کور است اما وجود دارد . از آن جایی که میشل فوکو (شاید شبیه باختین) تمنای شوریده سرانه ای نسبت به آزادی داشت دست به معرفی حوزه هایی زد که در آن آزادی در دنیای او محقق می شد . مرگ ، جنون و سکوت . قبول دارم که این سه حوزه تا حدود زیادی هولناک هستند . ولی او به جای استعاره ی شاد و شنگول باختین (کارنوال) از تیمارستان ، زندان و بیمارستان سخن می گوید . راست این است که آزادی های ملموس در بلاد غرب وجود دارد . پس چرا علیرغم این واقع ، جهان کسی مانند فوکو چنان رنج بار است . من بدون توجه به پاسخ های پیش پا افتاده یاداشت  خود را به یاد کامو می اندازم . بر نیچه ، هایدگر و سارتر مرور می کنم و در مقدمه ی کتاب "تاریخ جنون"در کنار مقدمه ای که خود نوشته است . جایی که بعد از توصیف شکنجه های دردناک کسی که به شاه سوء قصد کرده بود می گوید : امروز دیگر از این شکنجه ها خبری نیست . فوکو می خواهد نشان دهد شکنجه در دوره ی معاصر هدف خود را از تن به روان تغییر داده است . روان مراقبت شده ، روان برساخته ، روان گوش به فرمان ، روان با خشنودی تمام گوش به فرمان ، عدم آزادی در سرزمین هایی که مردم ساکن در آن ها چندان به مرزهای شرعی ، عرفی و اخلاقی (به معنای سنتی کلمه ) پایبند نیستند نشان می دهد رابطه ی مستقیمی میان عبور از خط قرمز ها و احساس آزادی نیست . به بیان دیگر عدول از چهارچوب ها علت معلولی به نام آزادی نخواهد بود .


لینک مقاله قسمت دوم 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:17  توسط   | 

~ ~ ~