تبليغاتX
اشراق
شنبه سی و یکم فروردین 1387

                                          حیات ساختاری

                        فرشید جوانبخش

 

برسی مناسبات درون متن ویافتن از برای کشف کیفیتی واحد میان عناصر سازنده ی یک اثر ادبی , می تواند ناشی از نیاز مبرم بشر به ضرورت وجود نظم و استخراج رابطه ی بینابینی اجزاء تشکیل دهنده ی وجود و هستی باشد . به اعتبار این مهم ,همواره زیبایی در تدوام وجود یک بند ناگسستنی میان تو و خودش در رفت و آمد است . میان مولف و متن . میان متن و مخاطب . و سرانجام میان اجزاء تشکیل دهنده ی متن . به عبارتی شعر( به عنوان عالی ترین گونه ادبی )به عنوان خاستگاه این ارتباطات و مولد اصلی آن به لحاظ ارگانیزاسیون خاص خود , باید القا ء گر و صادر کننده ی حس ارتباط , و ایجاد آن در ذهن مخاطب باشد . حالی که نقش مستقل متن در ایجاد روابط درون خود ,باید منطبق با رفتار خود بسنده ی متن و متکی بر خود متن باشد وهر گونه وابستگی به جهان خارج از متن تنها در چهارچوب اصول ارجاعات برون متنی مطرح است و نه غیر از آن (البته ضدیت با این ارجاعات را هم می توان به وضوح در آثار فرمالیست ها دید / نمونه ی مشابه اش در دهه ی هفتاد و در کارگاه براهنی مطرح شد) . بنابراین چنین التزامی درنخستین قدم احساس می شود و سپس نقش تاویلی مخاطب در برخورد با متن به میان می آید . لذا روح شعر در القاء خود به مخاطب در گرو این حیات ساختاری است . ارتباطات درون متن به واسطه و پیرو قاعده ای است که از مناسبت هر واحد متن با ساختار اصلی به دست می آید . نشانه ها پیرامون مرکزیتی به هم متصلند و هر کدام تداعی کننده ی لحن مسلط ساختار, در جایگاه خود به شکل می نشینند . مفهوم این ارتباط تا آن جا پیش می رود که شکلوفسکی یک سطررا (که واحد بزرگتری نسبت به نشانه ها است و دارای بافت زبانی است) تنها لحظه ای از متن می داند که تحت تسلط عناصر مسلط و محیط , در موقعیت خود به اتفاق بزرگتری که همانا خود متن است بیاندیشد . برسی این عناصر متصل و چگونگی ارتباطشان با یکدیگر , در راستای ایجاد انسجام دردرون متن است که مولف را در نظام نشانه های گاهآ مترادف (به لحاظ معنایی) محتاط کرده و او را ملزم به انتخاب کلمه می کند . کلماتی با گرایشات روانی , و هارمونیک متفاوت . نشانه ها و بافت های زبانی در هر واحدی از این تناسب و تداعی متن و ذهنیت آن در خودشان است که به کارکرد می رسند یا نمی رسند .برخورد زیبایی شناسیک مولف نسبت به جهان متن , رفتار ادبی او را نسبت به نظام نشانه ها و بافت زبان تعیین می کند . فهم او از خلق وکشف زیبایی در روابط پنهان زبانی , متن او را به لحاظ درجه و اعتبار در مراتب مختلفی قرار می دهد . شعوری هارمونیک و زبانی که شالوده اش تحت تاثیر و تسلط مولف در انتخاب درست و به جای او در لحظه ی آفرینش و بازخوانی اثر نهفته است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:14  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه سی و یکم فروردین 1387

                              

                    اتفاق شاعرانه ای نمی افتد

                             علیرضا سمیعی

 

سخن را فایده آن است که تو را در طلب آرد و تهییج کند,نه آنکه مطلوب به سخن حاصل شود.سخن همچنان است که از دور چیزی می بینی جنبنده,در پی آن می دوی تا او را ببینی نه آن که به واسطه تحرک او,او را ببینی.فیه ما فیه.مولانا.

انسانها در دسته های کوچک وبزرگ اینجا و آنجا مشغول عادت کردن به تصورات نادرست هستند و این موضوع چنان طبیعی است که همواره بازنگرش از اصول اولیه ی زندگی است.طرح یک مجموعه عمل کننده و در عین حال مصون از اشتباه طرحی رویا پردازانه ونا معقول است.منظور من اصالت بخشیدن بقه خطا ویا حمایت کردن از تفکری که معتقد است نباید به دنبال حقیقت بود,نیست بلکه یادآورد شکاکیت وتلاش برای روشنگری در مسائل پیرامون است.

حال میبینیم که لازم نیست نگران شکست نظریه های علمی از منتقدان باشیم,چرا که هر بار نظریه ی جدیدی به کار می افتد و رتق وفتق امور ما را بدست میگیرد.به این ترتیب ما در هر لحظه الگویی برای عملکرد خود خواهیم داشت از سوی دیگر میدانیم که نمیتوان اعتماد تام و تمام به الگوی مورد نظر داشت.طبیعی بودن وجود همین سوءتفاهم ها ما را مجاب به کار بست نگره های انتقادی میکند.

بحث من میخواهد حول مدیریت انشاء وشیوه های آن متمرکز شود.

نمیخواهم به شکلی مبسوط مبین تمام آنچه به آن شیوه های نوشتاری میگویند باشم فقط میل دارم به مقوله ای قدیمی وشایع بپردازم که فکر میکنم نوعی تقسیم بندی مشکوک و ناسالم است.

یکی از مباحثی که به شکلی بسیار گسترده در جلسات ادبی مطرح است جدا کردن 2 شیوه انشاء به ترتیب:

1.معنا گراو 2.تکنیک گراست.من نیز به پیروی , دقیقا از همین اصلاحات استفاده میکنم.محفل های بیشماری را در حال جدل کردن بر سر حقانیت یکی از این 2شیوه میتوان یافت,در حالی که ممکن است اساسا وجه تسمیه این دو روش غلط باشد,که خود سرآغاز بعضی اشتباه هاست.گروه اول معتقدند ابتدا باید چیزی برای گفتن داشته باشیم تا بعد سخن را بیآغازیم چرا که که عنوان کردن مطالب سطحی هوده بخش نیست,حال این که ما وقتی برای تلف کردن نداریم.آنها به طور ظمنی به شگرد های زیبا کننده اشاره میکنند و تاکید دارند حضورشان برای شعر کردن اثر الزامی است;اما اولا اتفاق شاعرانه باید قبل از نوشتن,در معنا بی افتد وثانیا شگرد های ظاهری میبایست در خدمت متجلی کردن آن وقایع (در اینجا شاعرانه)با شد.

آنها فرضی را پزیرفته ان که میگوید انسان ابتدا فکر میکند و معنا میآفریند,انگاه اندیشه هایش را در قالب کلمات بیان میکند.با در نظر گرفتن مقدمه ای که اندیشه را مقدم بر لفظ میداند حق با این گروه خواهد بود.

اما گروه دوم اعتقاد دارند,نوع استفاده ما از کلمات است که معنا را ایجاد میکند و بنا بر اصالت کلمه ,کافی است که توجه خود را خرج نوع استفاده از کلمات کنیم.این گروه هوادار فرضی هستند که میگوید اساسا تفکر بدون کلمه امکان پذیر نیست.انها معتقدند انسان حتی هنگام فکر کردن با یک سری کلمات مخیل می اندیشد و در واقع حدیث نفس میکند.

یادآوری اصطلاح لوگوس "logos "که در زبان یونان باستان هم به معنی فکر و هم به معنی نطق بوده است به باور پذیر بودن گروه دوم کمک میکند.مقدمه ای که اندیشه ولفظ را هم آیند و هم پوش میداند,منتج به چیزی جز مقبولیت نظر گروه دوم نخواهد بود.

دراینجا نیازی نیست که دلایلی برای مردود شمردن فرض اول برشمرد چه با مراجعه به مبحث الفاظ در خودآموزهای ساده منطق می توان دریافت که مدتهاست این نظر طرد شده است چیزی که باید هم اکنون به آن پاس داد,چگونگی تمایز دو شیوه منظور است.

همانطور که میدانید شعر با کمک گرفتن از2محور جانشینی وهمنشینی پیش میرود وانشاء به معنی پیش بردن اثر به یاری همین دو محور است. به عبارتی در محور جانشینی رویه هایی باعث انتخاب کلمه ای میشوند و در محور همنشینی رویه هایی جایگزینی کلمات را عهده دار هستند. هر کدام از این رویه ها را تکنیک مینامیم,چرا که در هر مرحله ای از گزینش و جایگزینی تمهیداتی وجود دارند که میخواهند شعر را پیش ببرند و در این میان گروهی از آثار به تکنیک های جانشینی]انتخاب[و گروهی به تکنیک های همنشینی]جایگزینی[توجه بیشتری دارند وهمین التفاط است که وزنه را به نفع یکی از محور ها سنگین میکند و سوءتفاهم آغاز میشود.

نباید گمان کرد که این اشتباه در لحظه ای شیطانی از آسمان آمده است. تاریخ ادبیات ما انباشته است از توصیف ها,مدح ها,قصاید تبلیغی وغزلهایی که با اندیشه آموزش عرفان وشناخت نوشته شده اند. البته ما امروز شاعران تاریخی خود را همچون گناهکارانی نابکار نمیدانیم,بلکه آنان را محترمانه در غالب تاریخی خود درک میکنیم.

وجوه اشتراک شعریت در گذشته و حال ما را هیجان زده میکند و باعث افتخار ما و تاریخ ما خواهد بود,اما نباید فراموش کنیم ما نیز به نوبه خود در برشی خاص از تاریخ و جغرافیا هستیم ومتعاقبا مجبور به پذیرش مسائل

مبتلا به خود,ولی گاهی پیش میاید که وا کنش مناسبی نسبت به برش تاریخی_جغرافیایی خود نشان نمیدهیم,را که سوءتفاهم به کار می افتد و گروه اول را دچار توهمی میکند که بر اساس آن تصور میکند میتوان مستقیما به سمت معافی ]فارغ از کلمه[رفت.التفاط آنها به معانی ]لابد[از پیش تعیین شده باعث بروز غفلت از اهمیت لفظ میشود وشعر بدون توجه به کلمه شکل میگیرد.به این ترتیب فرمهای کلیشه ای بار بیان منویات ما را دوش میگرند و شعر به طور اتوماتیزه نوشته میشود. مهمترین اشکالی که میتوان به اتوماسیون(خودکاری)گرفت,دوری از خلاقیت و در نتیجه تکرار کلیشه هاست.بدین صورت ,به جای استفاده از شکوه تاریخ ادبیات خود مقهور این بزرگی میشویم و به نفع انفعال و تکرار کنار میکشیم.در مقابل گروه دوم همواره به دنبال تجربیات جدید هستند,اما این تجربیات نیاز به الگوهای دارند که در غالب تئوریهای ادبی تبلیغ میشوند و گره گاهی پیش کشیده میشود که گروه اول به آن انتقاد دارند.نگره انتقادی آنها الگو منش بودن گروه دوم را رد میکند و بدون توجه به ریشه و منشاء این تئوریها والگوها آنها را مصنوعی میپندارد.یک تحقیق تاریخی در ادبیات 100 سال اخیر میتواند نشان دهد تئوریها همیشه بعد از آثار هنری و بر اساس آنها متولد میشوند.همواره شاعرانی یافت شدهاند که با خلق آثار تازه منتقدان ومتفکران را به فکر تبیین مسائل تازه انداخته اند.

دستگاههای انتقادی ,الگوهای تازه کشف شده را بررسی وبه جامعه هنری معرفی میکنند.آنگاه نوجویان به فکر استفاده از این الگوها می افتند.

درست است که پیش برندگی الگوهای جدید چندان هم بی اشکال نیست,اما راه دیگری وجود ندارد.اطمیان داریم که تجربه های ابتدایی در برخورد با الگوهای نوین تولید کننده آثار پر اشکالی خواهد بود,اما اگر این ریسک را نپذیریم باید تا ابد دقیقا ودقیقا همانند اجدادمان باشیم البته تاریخ نشان داده که الگوهای تازه بزودی تبدیل به الگوهای مسلط میشوند,ولی این چه معنی خواصی خواهد بود.

با این توضیحات احتمالا نتیجه خواهیم گرفت که باید از یک طرف الگوهای تازه را پذیرفت و در برابر آنها شکیبا بود ,تا زمانی که تجربه های تکرار شده در یک الگوی خاص بهترین آثار ممکن را تولید کند و از طرف دیگر میبایست آماده پذیرش الگوهای تازه تر بود.برای این منظور راهی نیست بجز کارگیری از سیستم های آسیب شناسانه تا بتواند وظیفه باز نگرش را به انجام برسانند ,چه این که برای پیش رفتن پیش از هر چیز نیازمند فضایی روشن هستیم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:59  توسط   | 

~ ~ ~
شنبه سوم فروردین 1387
                                                        

                                           تفسیر زدایی و تفسیر زایی اثر

                              تصاویری که محتوا را می سازند

                                 علیرضا سمیعی

 

از عالم معنی الفی بیرون تاخت که هر که آن الف را فهم کرد و هر که این الف را فهم نکرد هیچ فهم نکرد . طالبان چو بید می لرزند از برای فهم آن الف ، اما برای طالبان سخن دراز کردند (شمس،مقالات)

گروهی معتقدند ارگانیسم بدن انسان در آغاز کار امکانات ساده ای داشته و تنها قادر به فعالیت های غریزی بوده ، عمل غریزی تکرار ساده ی عاداتی است که نوع انسان در طی تکامل خود به تدریج فرا گرفته . و تصادم این ارگانیسم با محیط سبب تغییر هر دو گروه شده است . این که چه عناصری در رویه ی انطباق آدمی و محیط دخالت داشته اند ، همیشه از دغدغه های موجود انسانی بوده است .


امروزه ما می دانیم که مذهب ، علم و هنر همواره نقش هایی اساسی در هماهنگی این دو ارگانیسم رو به تغییر داشته اند . آن ها مدام متحول شده اند تا بتوانند با ایجاد تعادل ، ادامه ی زندگی را میسر کنند . تعداد پیامبران در دوره های پیشین و انعطاف و پویایی مذهب در زمان حاضر ، فعالیت بی وقفه ی آزمایشگاه ها و نظریه پردازان علوم انسانی و در نهایت خلاقیت و نوجویی پایان ناپذیر هنرمندان ، گویای این تلاش است .اما پرسشی که در این یاداشت پی می گیریم ، به سازو کار مقوله های گفته شده مربوط است . در این که هر کدام از آن ها برای ادامه ی فعالیت ، پیش از هر چیز به بیان خود احتیاج دارند جای شبهه ای نیست و از سوی دیگر می دانیم که هر پدیده ای خود را از راه زبان توضیح می دهد . زبان به معنای پسا سوسوری خود نظام گسترده ای از نشانه هاست که با ایجاد الگوهای مفاهیم تبیین و تفسیر مقولات را ممکن می سازد . از این رو بر این باوریم (باور به مثابه ی امری فرو حسی) که این وابستگی از نوع حیاتی است . در هر روشاهد سلوک زبان در سطح زندگی هستیم . خلاصه همه به نوعی از زبان به عنوان یک مکانیسم فعال (زنده) و ضروری کار می کشند و از استهلاک آن غافلند  . زبان ، از جمله پدیده های انتزاعی است که مستهلک می شود و از این رو به بازنگری ، ترمیم و تغییر نیاز دارد . نگاهی به تاریخ زبان فارسی و تاثیر عوامل خارجی و همچنین تحول آن در طول سال ها شاهد این مدعاست . اگر چه نهادهایی که این مهم را به انجام می رسانند متعدد ، پنهان و بسیار پیچیده اند ، اما می توان ادبیات را به عنوان یکی از کلیدی ترین نهادها مورد برسی قرار داد ، چرا که اولآ این دو مستقیمآ با هم درگیر و در حال تبادلند و ثانیا تحول زبان بیشتر از هر جایی در ادبیات محسوس است .

از خود بیگانگی و خود انگیختگی اثر

روابط دالی و مدلولی در بستر زبان چیستی و جهت اثر را تعیین می کنند . این که روابط چگونه موقعیتی را ایجاد کنند، می تواند نوشتار را در حوزه های مختلفی قرار دهد . روابط دال و مدلولی همانطور که می توانند اثر را مثلآ به نوشتاری در حوزه ی علوم اجتماعی یا سیاسی بدل کنند ، همانطور می توانند نوشتاری ادبی و خلاقه ایجاد کنند . اکنون با باریک شدن در نسبت دال ها و مدلول ها می توانیم به تحلیل دو حالت کلی بپردازیم .

الف) آثار علمی :

این آثار چه در حوزه ی علوم تجربی و چه در حوزه ی علوم انسانی تنها روابط متعین و دقیق را می پذیرند و غالبآ از تجربه های ضد معیاری می پرهیزند . چنانچه مشهور است در این حالت ، نوشتار تمام انرژی خود را صرف بیان چیزی خارج از خود می کند ، بنابراین خود نوشتار در غیاب می افتد و اثر ، دچار بیگانگی از خود می شود . چنانچه در بخش پیش نیز اشاره شد آثاری از این دست علی رغم فوایدی که دارند زبان را مستهلک می کنند .

ب) آثار خلاقه و ادبی :

رابطه ی دال و مدلول در این گونه آثار غیر قانونی و مستثنا است . تجارب ضد معیاری از طریق کژ راهه ها  نوشتار را وارد موقعیت های حاد می کند . مفاهیم به تعویق می افتند و بخش قابل توجهی از انرژی متوجه  اثر می شود . در این شرایط چرخش اثر به سمت خود باعث تفسیر زدایی مفاهیم و آن پس تفسیر زایی می شود . چرا که حالا اثر همچون یک دایره خود بسنده عمل می کند که تعاریف جدیدی از مفاهیم (در درون خود) به دست می دهد . خودانگیختگی اثر ، نوشتار را به موقعیتی می برد که {احتمالا}خاصیت هماهنگ کنندگی خود را بازسازی کند . تحول مقولات سه گانه (مذهب،علم،هنر)را به یاد آورید ، آیا راه دیگر برای تحول این مقولات جز تحول در بیان آن ها یافته ایم ؟ بنابراین می بینیم تنها ساحتی که به جوان ماندن زبان می اندیشد زبان و خاصه شعر است . حال زمان آن رسیده که با خیالی ناآرام از یکدیگر بپرسیم آیا واقعآ اگر روزی شاعران و نویسندگان سکوت کنند ارتباطات و سپس، جهان متوقف می شود ؟ با این همه هستند آثاری که با نام شعر به چاپ می رسند ، اما به دلیل دغدغه های {بیش از اندازه} محتوایی دچار از خود بیگانگی اند

 

بربریت استیلیزه

آثار معنا زده به علت بی توجهی به فرم و ... در بهترین حالات در بستر فرم هایی کلیشه ای جاری می شوند و غالبا به تولید انبوه می رسند ، چرا که در برخورد با مصرف کنندگان خود آن ها را خرسند می کنند و آن گاه در مقابل ، خلاقیت و پویایی مخاطبان را به زاویه می رانند . معمولا خیل عظیم مخاطبان به علت آشنایی با کلیشه ها به شرکت کردن در اثر هنری نیازی ندارند . آدرنو معتقد است بازار به نوعی نیاز جعلی دامن می زند تا فرهنگ تولید شده را که به شکلی گسترده در آثار کلیشه ای و غیر انتقادی متجلی شده اند به مصرف مصرف کنندگان برساند . آدرنو بعدها مکررا بر این موضوع تاکید می ورزد که محصولات صنعت فرهنگی عنصر رهایی بخش هنر یعنی خیال پردازی را محدود می کند . اثر هنری خلاق می تواند منش ایجاد بی فرهنگ باشد و از این راه می توان در برابر رباتیزه شدن آدمی مقاومت کرد ، آن هم در عصری که ماشینیسم در پی سالاری بر انسان است . به هر روی این نکته که توجه به زبان و در پی آن فرم و ساختار می تواند عاملی حیاتی برای حفظ زبان باشد به خودی خود آن قدر اهمیت دارد که حتی در شرایطی که مقوله ی صنعت فرهنگی مقوله ای مردود به شمار آید ، رنگ نبازد و همچنان اهمیت خود را حفظ کند .

همانطور که یاد آمد حرکت به سمت خود انگیختگی اثر فقط از راه توجه به کلمات و مصداق ها نیست که به دست می آید ، توجه به فرم ، ساختار ، موسیقی تصویر، و...می توانند به اثر ادبی کمک کنند . ما اینجا برای نمونه به شکلی مجمل به یکی از آن ها یعنی تصویر می پردازیم تا آنچه گفته آمده آسان یاب تر شود .

 

تصویر (ایماژ)

تصویر از زوایه ای که این یاداشت می بیند به دوگونه ی کلی تقسیم می شود ، گونه ی اول قابل ترسیم است . این گونه تصاویر قابل ترسیم است . این نوع تصاویر پس از بازسازی شدن در ذهن کارکرد سخنگوی خود را از دست می دهند .  به همین علت پس از ساخته شدن به مصرف رسیده و تمام می شوند . آن ها در حوزه های دیگری به جز کلمات هم می توانند خلق شوند ، از جمله در نقاشی یا سینما ، مانند من اکنون ملخ ها را از زمین پرواز خواهم داد . اما گونه ی دوم تنها و تنها از راه ذهن تحلیل می شود، شکل مشخص به دست نمی دهد و اگر مخاطب تلاش کند چنین شکلی را در ذهن بسازد پس از بازگشت به اثر ناامید می شود ، چرا که آن تصویر کلمایی است و دوباره باز تحلیل شده و از فهم فاصله می گیرد همچون ماهی زنده ای که مدام از دست گیرنده لیز می خورد و به آب بر می گردد . این مهم در نتیجه ی جرح و تعدیل شکل به دست آمده و به همین دلیل از شکل پذیری گریزان است . گاهی این تصاویر منتزع چنان در هم فرو می روند که حتی تجسم شکل سخنایی آنها نیز مدام تهدید می شود .

تصویر در این حالت نمی خواهد همه چیز را در خود گرد آورد یا هر چیز را با خود شناسایی کند و آن چه را که چند گونه و نا معین است منظم، هماهنگ و معین کند . وظیفه ی تصویر مشخص کردن چیزهایی گسترده نیست . بلکه در پی آن است آنچه را که تصویر نیست از راه کلمات به تصویر تبدیل کند و این شرط را می پذیرد که جهان هستی را به امر قابل بازنمایی کاهش ندهد ، تصویر از هیچ نوع محتوا ، سبک و شکلی پیروی نمی کند ، بلکه محتوا سبک و شکل های مکرری به عصر ما ارائه می کند . 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:35  توسط   | 

~ ~ ~