سردخانه

فواد گودرزی
"این یک مقاله بود اما تجربه ام از کم حوصلگی مخاطب وب باعث شد که آن را در حد یک درد دل خلاصه اش کنم ."
این روزها هر وقت تلویزیون را روشن می کنی داخل تاکسی صدای رادیو را می شنوی از جلوی کیوسک روزنامه فروشی رد می شوی و چشمت به سرتیتر روزنامه ها می خورد و یا به هر شکل دیگری در دام تریبون و رسانه و منبر دیگری می افتی تنها یک تصویر از آنچه در پیرامونت می گذرد در ذهن تو نقش می بندد . آنهم تصویر جامعه ای ست که می خواهد قهرمان دنیای خود باشد و دماغ گنده لات های محله را به خاک بمالد . باقی بچه های محل هم که آرزوی چنین روزی را داشته اند کمی دورتر ایستاده اند و از همان راه دور این قهرمان تازه ازراه رسیده را که رگ غیرتش عنقریب از گردن بیرون می زند با تشویق و کف و هورا به جلو فرا می خوانند .
اما ....
اما از قدیم گفته اند : از کوزه همان برون تراود که در اوست
چرا این مثال را زدم ؟
چون به قول فروغ افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند
بازهم توضیح بدهم ؟
جامعه برایند انسانهایی ست که در آن زندگی می کنند . ما نمی توانیم انسانهایی سفید داشته باشیم و جامعه ای سیاه ما نمیتوانیم انسانهایی پیر و فرتوت داشته باشیم و جامعه ای جوان وشاداب .
حال سوال اینجاست ، آیا برایند انسانهایی که در این مملکت زندگی می کنند می تواند یک جامعۀ انقلابی باشد که یقۀ قدرتهای جهانی رابگیرد ؟
وقتی من جرات نمی کنم حق مسلم خود را از رئیس مستقیم خودم که تازه در معادلات مملکتی اصلا عددی محسوب نمی شود بگیرم و هرگونه تحقیر و رذالتی را تحمل می کنم تا مبادا فلان شود و بهمان گردد چه طور می خواهم به عدالت جهانی فکر کنم .
وقتی تو در مملکت خودت نمی توانی برای اعتراض به انبوه مشکلات اقتصادی و فشار کمر شکن فقر حتی یک تظاهرات کوچک برپا کنی چطور می خواهی در برابر انحصارطلبی های جهانی بایستی.
و این به نظر من یک اتفاق کاملا طبیعی ست . هیچ ابزاری برای مهار انسانها به خصوص مردم ایران با آن خصوصیات خاصشان و آن آتشی که بالقوه در درونشان شعله می کشد راحت تر و موثرتر از ابزار اقتصادی نیست.
کاملا واضح است . آدمی که از هر ۲۴ ساعت ۱۵ تا ۱۸ ساعت آن را مثل دونده های المپیکی می دود تا فقط به اجاره خانه و قسط های آخربرجش برسد دیگر توانی برای فکر کردن به تغییرات اجتماعی و رفع بی عدالتی ها و رشد و پیشرفت جامعه اش ندارد .
40 سال پیش نظام پهلوی برای مقابله با افراد و گروههای انقلابی اعم از چپ ، ملی گرا و مذهبی چاره ای نداشت جز آنکه به روش هایی چون بازداشت ، زندان ، شکنجه ، تبعید و اعدام دست بزند و تمام اینها روش هایی پر هزینه برای یک دولت محسوب می شوند . از اقدامات دست و پاگیر سازمانها و مجامع بین المللی حقوق بشر گرفته تا تحریک شدن و بی پروا شدن مردم و تبدیل شدن یک مخالف به قهرمان ، همه و همه هزینه هایی ست که چنین اقداماتی بر گردن دولت می گذارد و دیدیم که در نهایت نظام پهلوی زیر بار همین هزینه ها خرد شد و به پایان رسید .
اما حالا نظام جمهوری اسلامی برای مقابله با افراد دگر اندیش ، انقلابی و اصلاح طلب هیچ نیازی به چنین اقداماتی ندارد . تحلیل اینها از اخلاقیات مردم ایران بسیار بسیار دقیق تر بوده است .
کافیست به کسی که زیاد حرف می زند بگویند : از کار بی کارت می کنیم . اضافه کارت را نمی دهیم . مغازه ات را می بندیم . شرکتت را تعطیل می کنیم . همین کافیست تا آن فرد انقلابی بگوید : ببخشید قربان اشتباه کردم . اصلا من نبودم که حرف زدم یکی دیگه بود . یه حرفی زد و رفت .
باید مردم را گرسنه نگه داشت . کسی که به شکمش فکر می کند به چیز دیگری فکر نخواهد کرد .
اما فاجعۀ مهیب تر چیز دیگری ست .
سکوت و سکون عمیق و ترسناک جامعۀ ما که زمانی از ترس بود حالا از روی عادت است . و این اتفاق ناگواری ست که با ید برای آن خون گریه کنیم . مردم ما دیگر حال و حوصلۀ اعتراض ندارند و اگر هم جیزی را می بینند سری از سرعادت تکان می دهند و می گذرند .
بی جهت نیست که محسن نامجو می گوید : " ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را " . این دیازپام از صد هم سنگین تر است . حالا پهلوان هایمان در سه راه آذری کفن شده اند ، هنرمندانمان به گوشه ای نشسته اند و ساز می زنند و روشن فکرهایمان در میدان ونک به زیر آواز زده اند .
حالا دیگر به آن تهدیدات اقتصادی هم نیازی نیست . مثل کسی که بار اول به زور به او هروئین تزریق می کنند تا در دفعه های بعدی خودش به دنبال آنها برود و خواهش و تمنا هم بکند حالا سکوت و سکون عادت ما شده است و به آن اعتیاد پیدا کرده ایم .
مچاله شده ایم . در چنبرۀ خودمان گرفتار آمده ایم . و کسانی که چنین روزی را برای ما آرزو می کردند بدون کمترین هزینه و دردسری حالا از دور گرفتاری و حقارت ما را نگاه می کنند و لذتش را می برند .
به همین دلیل است که می گویم همۀ آن ادعاهای حق طلبانه و عدالت جویانه آنهم در گسترۀ جهانی چیزی بیشتر از یک دروغ بزرگ نیست .
شما مردمی تربیت کرده اید که هر چقدر توی سرشان می زنند لب از لب باز نمی کنند چطور توقع دارید این مردم جامعه ای بسازند که سر قدرتهای جهانی را به سنگ بکوبد .
واقعا افکار سردخانه را جنازه های بادکرده رقم می زنند .
حتی فکری هم از ذهنی خطور نمی کند . بوی رخوت و سستی و کاهلی همه جا را گرفته انگار خاک مرده روی این شهر ریخته اند . آن دیازپامی که خوارنده اید کار خودش را کرده است . هیچ کس حال بلند شدن ندارد و همه خواب را به هرچیز دیگری ترجیح می دهند . عاقبت چنین جامعه ای معلوم است .
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم .
