پورنو گرافی
دغدغه هایی سطحی و مبتذل
علیرضا سمیعی
(قسمت اول)
باختین را منتقدی می دانند که در فاصله ی میان فرمالیسم و ساختارگرایی فکر می کند . او بود که تاکید داشت کلمات چیزی بیشتر از معنای فرهنگ لغاتی خود هستند ، ودر کل متن معنا می یابند . آشنایی او با مارکسیزم کافی بود تا حدس بزند میان متن و جامعه رابطه ی معنا مندی وجود دارد . اما هرگز مانند مارکسیست های دو آتشه متن را آینه ی جامعه ندانست . ولی اجتماع انسانی با ویژگی هایش و همچنین ایدئولوژی را به طور غیر مستقیم در متن می یافت . باختین با استعاره ی "کارنوال" شهرت یافت . این پدیده او را جذب می کرد ، چرا که در جریان کارنوال همه از طبقات مختلف در کنار هم قرار می گیرند . تفاوتی میان شاه و گدا نیست . سنن دست مایه ی شوخی هستند . عرف قدرت چندانی ندارد و حتی مفاهیم قدسی از جایگاه رفیع خود خارج شده ، جدی تلقی نمی شوند . وی بیش از هر نویسنده ی دیگری به داستایوفسکی علاقه داشت . او را با تولستوی مقایسه می کرد و اعتقاد داشت در داستان های داستایوفسکی همه ی شخصیت ها از ریز و درشت با هر وضعیتی عقیده ی خود را دارند . علیرغم اینکه داستایوفسکی یک مسیحی متعصب بود ،هرگز نظر خود را بر ایده ی شخصیت های داستان برتری نمی داد . در حالی که تولستوی لجبازانه و هر بار فکر خود را از دهان این شخصیت و آن شخصیت ابراز می نمود .
احساس سوزناک باختین نسبت به آزادی از قید عرف مرتب و منظم بیرونی ما و میل او به بیان جوانب مختلف زندگی در رمان ، وی را به سمت تماشای کارنوال می کشاند . جایی که تمنای او فرو می نشست . وقتی که آزادی از عرف (این عرف غیر از گیتی باوری و سکولاریسم است که در مباحث روشنفکری مطرح می شود ، بلکه عرف به معنای معمولی کلمه است ) با بیان بی قید و شرط ، یک جا جمع می گردند . در ابتدا مقاومت هایی دیده می شد . مثلا می دانیم "فلوبر" نویسنده ی "مادام بوواری" را به دادگاه کشاندند . چرا که او"مادام بوواری" را ــــ که زنی غیر اخلاقی بود و رفتاری بی شرمانه داشت ـــــ دستمایه ی کار خود قرار داد . در پایان دادگاه وکیل "فلوبر" توانست به زحمت او را از اتهام بری کند . استدلال وکیل این بود که مادام به خاطر رفتار خلاف شئون خود در پایان داستان می میرد . پس داستان نشان دهنده ی کیفر شدن گناهکاران است . در ادامه ، تاریخ ادبیات وهنر از قیود مطروحه رهایی یافت . آرتور پلار در رساله ی نه چندان کاملی به نام "طنز" نوشت : رفته رفته نویسندگان امکان یافتند با شخصیت های مذهبی شوخی کنند . کار به جایی رسید که وقتی گنترگراس در "طبل حلبی"به آب پاش کوچولوی مسیح اشاره کرد هیچ کس شکایتی نداشت . نقاشی ، مجسمه سازی و سینما آزادی یافتند تا هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند . درست است که "پازولینی" کارگردان فیلم "سدوم" در روز اکران فیلم اش کشته شد ولی این گونه آثار هر روز طبیعی تر نمود .
دلایلی که بر آزادی هنرمند اقامه می شد متعدد ، ضد و نقیض و گاهی سطحی بود . متعدد و ضد و نقیض ، زیرا گروه های متفاوتی از زاویه های مختلف موضوع را بررسی می کردند . سطحی ، زیرا اینان فرزندان متجددین دوران روشنگری بودند . روشنگری در اوج خود ـــ زمانی که بر عقلانیت و حرِِیت پا می فشرد ــــ عجول بود . این معنا را هگل مورد تاکید قرار می دهد . حتی مقاله ی " روشنگری چیست" کانت دارای ابهامات و کاستی های شگرفی است . در همان زمان "هامان "دوست و منتقد کانت به وی گوشزد کرد که چه کاستی هایی در وی دیده می شود . روشنگری هر چند پشتوانه ی محکمی چون فیلسوفانی از دکارت تا کانت را داشت اما قضایا را سرسری و حتی گاهی با عصبانیت دنبال می نمود . به گونه ای که می توان متفکرانی ار آن دست را نمایش نامه نویس و رمان نویس دانست . دور بودن اصحاب روشنگری و بعدها روشنفکری از دقت نظرهای فیلسوفان ایشان را به اظهار نظرهای ذوقی سوق می داد . من عنادی با دستاوردهای خوب این قوم خوش قریحه ندارم . اما از آن جا که به مناسبت های مختلف کارها ی مثبت ایشان مورد استقبال قرار گرفته است ، جنبه ای انتقادی به یادداشت خود خواهم داد . از این رو مهمترین دلایل مطروحه را بیان کرده ، دلیل مخالفت خود را می نویسم :
۱) از گذشته ی دور شاعران (هنرمندان ) را مجاز به کارهایی دانسته اند که دیگران مجاز به آن نیستند . این نظر بیشتر به گستاخی گوینده باز می گردد . چه هنرمند همچون دیگران توانایی ها و متقابلا وظایفی دارد . ضمن آن که مشخص نیست اجازه و رخصت دقیقا بر چه اموری مستند شده است . به نظر معمول می آید که همه از هنرمند تا غیر هنرمند می بایست جهت حفظ این سه امر تلاش کنند : محیط زیست ، خانواده و صلح . کسانی که به هر ترتیب این سه اصل را تهدید کنند خطرناک محسوب می شوند حتی اگر شاعر و نویسنده باشند . باید توجه داشت که چنین حکم هایی غیر دقیق و بنابراین نا کارآمد هستند . لا اقل این گونه بیان ، که به نظر لجام گسیخته می آید نادرست است .
۲) گروهی حکم کردند که نویسنده یا شاعر باید واقعیت جامعه را نشان دهد . این حکم از اساس خطاست . تفاوت واقعیت بیرون با واقعیت متن از پیش روشن است . زبان یا هر نوع نظام نشانه ای دیگر ، نمی تواند دقیقا مطابق عالم خارج باشد . بعلاوه چنانچه این حکم را بپذیرم دیگر تفاوتی میان اثر هنری و یک متن گزارشی یا مقاله ی تحلیلی وجود دارد ؟ حتی یک گزارش نیز در خنثی ترین حالت ، تابع جزم های درونی ، زاویه دید و گفتمان غالب بر زمانه ایست که تهیه و ارایه می شود .
۳) حکم بعدی حتی بدتر است . زمانی "مایکوفسکی" گفت : باید واقعیت تلخ را به جوانان نشان دهیم . شاید او می خواست به همراه دوستان مارکسیست ــ کمونیست خود جهان را به این وسیله اصلاح کند . اینان از این جهت به اندازه ی سنت گراها ، خوش باور و لوس هستند . گذشته از آن چگونه می توان خشونت و یا وقاحت را نشان داد سپس به آن انتقاد کرد و آن گاه انتظار داشت مشکلات حل شوند . آیا نمایش خشونت و وقاحت ، خود بدان دامن نمی زند ؟ شاید به همین دلیل تولستوی به خود و دیگران به شدت انتقاد کرد و حتی آثار خویش را ظاله دانست . او دریافته بود علیرغم تلاش های او جهت منفور کردن مثلا شخصیت "آناکارنینا" در رمان "آناکارنینا"باز بی آبرویی او تاثیر اخلاقی منفی خواهد داشت .
۴) مسئله ی بعدی بی اهمیت بودن محتوا و اصالت فرم بود . این ایده که لازم نیست فهوای کلام چندان جدی باشد ، بلکه نوع پرداخت اصالت دارد از نقطه نظر نقد ادبی و فلسفه ی هنر موضوع مهمی است که بعدا به آن خواهم پرداخت .
۵) این ایده که آزادی خیر است باعث شد نتیجه بگیرند ، اضافه های آن مانند آزادی بیان و ... نیز خیر هستند . معمولا در کشورهای هیجان زده ای نظیر کشور ما کمتر از حدود ، دلایل و لوازم آزادی سخن به میان است ، بلکه همگان (شاید به خاطر ذیق وقت ) با شعار آزادی ، کف بر لب و شادمان در کار می شوند . نمی خواهم حول حدود ، دلایل و لوازم آزادی بحث کنم . بلکه می خواهم بر روی کشورهای به اصطلاح آزاد دقیق شوم تا ببینم آیا اساسا چنین چیزی (آنچنان که در تاکسی ها ، کافه ها و پیاده روها می گویند ) محقق شده است یا خیر .
میان متفکرین معاصر یکی از کسانی که بیش از دیگران نگران آزادی بود ، " میشل فوکو" نام داشت . نوشته ها ، سخنرانی ها و حضورش در الجزایر و ایران انقلابی نشان دهنده ی این است که او در نظر و عمل آزادی خواه بود . فوکو از جهات بسیاری متفکر مهمی است . یکی از جهات اهمیت وی این است که او منتقد جامعه ای است که ما در حال شبیه شدن به آن جامعه هستیم . پس می توان انتظار داشت اگر بنا به میل بسیاری از روشنفکران (من از آن حیث خود را روشنفکر نمی خوانم که گمان می کنم تا آن پایه مهم و جا افتاده نیستم . نه فروتنی به خرج می دهم و نه می خواهم روشنفکران را از خود جدا کرده ، متهم نمایم ) .به سمت مدرن شدن به معنای تام کلمه برویم ، به همان سرنوشت دچار خواهیم شد . فوکو با سایر متفکرین چند تفاوت عمده داشت . اول آن که تاریخ را به صورت پیوستار نمی دید بلکه آن را دارای گسست هایی می دانست . دوم آن که جامعه را تحت کنترل گفتمان های حقیقت ساز و مقید کننده ای می دانست که در درون خود جامعه جا دارند و از راه جفت و جور شدن با هم آن را پیش می برند . سوم آن که به آینده ی قابل پیش بینی برای جامعه معتقد نبود . چهارم اینکه قدرت را هم در درون دولت و هم بیرون از دولت ( چه بسا بر دولت ) می دانست . تصور او از قدرت بسیار پیچیده تر از تصور کسانی مانند "پارسونز"بود . از منظر او رویه های مقید کننده به سوژه شکل داده و سپس او را هدایت می نمایند . این هدایت کور است اما وجود دارد . از آن جایی که میشل فوکو (شاید شبیه باختین) تمنای شوریده سرانه ای نسبت به آزادی داشت دست به معرفی حوزه هایی زد که در آن آزادی در دنیای او محقق می شد . مرگ ، جنون و سکوت . قبول دارم که این سه حوزه تا حدود زیادی هولناک هستند . ولی او به جای استعاره ی شاد و شنگول باختین (کارنوال) از تیمارستان ، زندان و بیمارستان سخن می گوید . راست این است که آزادی های ملموس در بلاد غرب وجود دارد . پس چرا علیرغم این واقع ، جهان کسی مانند فوکو چنان رنج بار است . من بدون توجه به پاسخ های پیش پا افتاده یاداشت خود را به یاد کامو می اندازم . بر نیچه ، هایدگر و سارتر مرور می کنم و در مقدمه ی کتاب "تاریخ جنون"در کنار مقدمه ای که خود نوشته است . جایی که بعد از توصیف شکنجه های دردناک کسی که به شاه سوء قصد کرده بود می گوید : امروز دیگر از این شکنجه ها خبری نیست . فوکو می خواهد نشان دهد شکنجه در دوره ی معاصر هدف خود را از تن به روان تغییر داده است . روان مراقبت شده ، روان برساخته ، روان گوش به فرمان ، روان با خشنودی تمام گوش به فرمان ، عدم آزادی در سرزمین هایی که مردم ساکن در آن ها چندان به مرزهای شرعی ، عرفی و اخلاقی (به معنای سنتی کلمه ) پایبند نیستند نشان می دهد رابطه ی مستقیمی میان عبور از خط قرمز ها و احساس آزادی نیست . به بیان دیگر عدول از چهارچوب ها علت معلولی به نام آزادی نخواهد بود .
