اتفاق شاعرانه ای نمی افتد
علیرضا سمیعی
سخن را فایده آن است که تو را در طلب آرد و تهییج کند
,نه آنکه مطلوب به سخن حاصل شود.سخن همچنان است که از دور چیزی می بینی جنبنده,در پی آن می دوی تا او را ببینی نه آن که به واسطه تحرک او,او را ببینی.فیه ما فیه.مولانا.انسانها در دسته های کوچک وبزرگ اینجا و آنجا مشغول عادت کردن به تصورات نادرست هستند
و این موضوع چنان طبیعی است که همواره بازنگرش از اصول اولیه ی زندگی است.طرح یک مجموعه عمل کننده و در عین حال مصون از اشتباه طرحی رویا پردازانه ونا معقول است.منظور من اصالت بخشیدن بقه خطا ویا حمایت کردن از تفکری که معتقد است نباید به دنبال حقیقت بود,نیست بلکه یادآورد شکاکیت وتلاش برای روشنگری در مسائل پیرامون است.حال میبینیم که لازم نیست نگران شکست نظریه های علمی از منتقدان باشیم
,چرا که هر بار نظریه ی جدیدی به کار می افتد و رتق وفتق امور ما را بدست میگیرد.به این ترتیب ما در هر لحظه الگویی برای عملکرد خود خواهیم داشت از سوی دیگر میدانیم که نمیتوان اعتماد تام و تمام به الگوی مورد نظر داشت.طبیعی بودن وجود همین سوءتفاهم ها ما را مجاب به کار بست نگره های انتقادی میکند.بحث من میخواهد حول مدیریت انشاء وشیوه های آن متمرکز شود.
نمیخواهم به شکلی مبسوط مبین تمام آنچه به آن شیوه های نوشتاری میگویند باشم فقط میل دارم به مقوله ای قدیمی وشایع بپردازم که فکر میکنم نوعی تقسیم بندی مشکوک و ناسالم است.
یکی از مباحثی که به شکلی بسیار گسترده در جلسات ادبی مطرح است جدا کردن 2 شیوه انشاء به ترتیب:
1.معنا گراو 2.تکنیک گراست.من نیز به پیروی
, دقیقا از همین اصلاحات استفاده میکنم.محفل های بیشماری را در حال جدل کردن بر سر حقانیت یکی از این 2شیوه میتوان یافت,در حالی که ممکن است اساسا وجه تسمیه این دو روش غلط باشد,که خود سرآغاز بعضی اشتباه هاست.گروه اول معتقدند ابتدا باید چیزی برای گفتن داشته باشیم تا بعد سخن را بیآغازیم چرا که که عنوان کردن مطالب سطحی هوده بخش نیست,حال این که ما وقتی برای تلف کردن نداریم.آنها به طور ظمنی به شگرد های زیبا کننده اشاره میکنند و تاکید دارند حضورشان برای شعر کردن اثر الزامی است;اما اولا اتفاق شاعرانه باید قبل از نوشتن,در معنا بی افتد وثانیا شگرد های ظاهری میبایست در خدمت متجلی کردن آن وقایع (در اینجا شاعرانه)با شد.آنها فرضی را پزیرفته ان که میگوید انسان ابتدا فکر میکند و معنا میآفریند
,انگاه اندیشه هایش را در قالب کلمات بیان میکند.با در نظر گرفتن مقدمه ای که اندیشه را مقدم بر لفظ میداند حق با این گروه خواهد بود.اما گروه دوم اعتقاد دارند
,نوع استفاده ما از کلمات است که معنا را ایجاد میکند و بنا بر اصالت کلمه ,کافی است که توجه خود را خرج نوع استفاده از کلمات کنیم.این گروه هوادار فرضی هستند که میگوید اساسا تفکر بدون کلمه امکان پذیر نیست.انها معتقدند انسان حتی هنگام فکر کردن با یک سری کلمات مخیل می اندیشد و در واقع حدیث نفس میکند.یادآوری اصطلاح لوگوس
"logos "که در زبان یونان باستان هم به معنی فکر و هم به معنی نطق بوده است به باور پذیر بودن گروه دوم کمک میکند.مقدمه ای که اندیشه ولفظ را هم آیند و هم پوش میداند,منتج به چیزی جز مقبولیت نظر گروه دوم نخواهد بود.دراینجا نیازی نیست که دلایلی برای مردود شمردن فرض اول برشمرد چه با مراجعه به مبحث الفاظ در خودآموزهای ساده منطق می توان دریافت که مدتهاست این نظر طرد شده است چیزی که باید هم اکنون به آن پاس داد
,چگونگی تمایز دو شیوه منظور است.همانطور که میدانید شعر با کمک گرفتن از2محور جانشینی وهمنشینی پیش میرود وانشاء به معنی پیش بردن اثر به یاری همین دو محور است. به عبارتی در محور جانشینی رویه هایی باعث انتخاب کلمه ای میشوند و در محور همنشینی رویه هایی جایگزینی کلمات را عهده دار هستند. هر کدام از این رویه ها را تکنیک مینامیم
,چرا که در هر مرحله ای از گزینش و جایگزینی تمهیداتی وجود دارند که میخواهند شعر را پیش ببرند و در این میان گروهی از آثار به تکنیک های جانشینی]انتخاب[و گروهی به تکنیک های همنشینی]جایگزینی[توجه بیشتری دارند وهمین التفاط است که وزنه را به نفع یکی از محور ها سنگین میکند و سوءتفاهم آغاز میشود.نباید گمان کرد که این اشتباه در لحظه ای شیطانی از آسمان آمده است. تاریخ ادبیات ما انباشته است از توصیف ها
,مدح ها,قصاید تبلیغی وغزلهایی که با اندیشه آموزش عرفان وشناخت نوشته شده اند. البته ما امروز شاعران تاریخی خود را همچون گناهکارانی نابکار نمیدانیم,بلکه آنان را محترمانه در غالب تاریخی خود درک میکنیم.وجوه اشتراک شعریت در گذشته و حال ما را هیجان زده میکند و باعث افتخار ما و تاریخ ما خواهد بود
,اما نباید فراموش کنیم ما نیز به نوبه خود در برشی خاص از تاریخ و جغرافیا هستیم ومتعاقبا مجبور به پذیرش مسائلمبتلا به خود
,ولی گاهی پیش میاید که وا کنش مناسبی نسبت به برش تاریخی_جغرافیایی خود نشان نمیدهیم,را که سوءتفاهم به کار می افتد و گروه اول را دچار توهمی میکند که بر اساس آن تصور میکند میتوان مستقیما به سمت معافی ]فارغ از کلمه[رفت.التفاط آنها به معانی ]لابد[از پیش تعیین شده باعث بروز غفلت از اهمیت لفظ میشود وشعر بدون توجه به کلمه شکل میگیرد.به این ترتیب فرمهای کلیشه ای بار بیان منویات ما را دوش میگرند و شعر به طور اتوماتیزه نوشته میشود. مهمترین اشکالی که میتوان به اتوماسیون(خودکاری)گرفت,دوری از خلاقیت و در نتیجه تکرار کلیشه هاست.بدین صورت ,به جای استفاده از شکوه تاریخ ادبیات خود مقهور این بزرگی میشویم و به نفع انفعال و تکرار کنار میکشیم.در مقابل گروه دوم همواره به دنبال تجربیات جدید هستند,اما این تجربیات نیاز به الگوهای دارند که در غالب تئوریهای ادبی تبلیغ میشوند و گره گاهی پیش کشیده میشود که گروه اول به آن انتقاد دارند.نگره انتقادی آنها الگو منش بودن گروه دوم را رد میکند و بدون توجه به ریشه و منشاء این تئوریها والگوها آنها را مصنوعی میپندارد.یک تحقیق تاریخی در ادبیات 100 سال اخیر میتواند نشان دهد تئوریها همیشه بعد از آثار هنری و بر اساس آنها متولد میشوند.همواره شاعرانی یافت شدهاند که با خلق آثار تازه منتقدان ومتفکران را به فکر تبیین مسائل تازه انداخته اند.دستگاههای انتقادی
,الگوهای تازه کشف شده را بررسی وبه جامعه هنری معرفی میکنند.آنگاه نوجویان به فکر استفاده از این الگوها می افتند.درست است که پیش برندگی الگوهای جدید چندان هم بی اشکال نیست
,اما راه دیگری وجود ندارد.اطمیان داریم که تجربه های ابتدایی در برخورد با الگوهای نوین تولید کننده آثار پر اشکالی خواهد بود,اما اگر این ریسک را نپذیریم باید تا ابد دقیقا ودقیقا همانند اجدادمان باشیم البته تاریخ نشان داده که الگوهای تازه بزودی تبدیل به الگوهای مسلط میشوند,ولی این چه معنی خواصی خواهد بود.با این توضیحات احتمالا نتیجه خواهیم گرفت که باید از یک طرف الگوهای تازه را پذیرفت و در برابر آنها شکیبا بود
,تا زمانی که تجربه های تکرار شده در یک الگوی خاص بهترین آثار ممکن را تولید کند و از طرف دیگر میبایست آماده پذیرش الگوهای تازه تر بود.برای این منظور راهی نیست بجز کارگیری از سیستم های آسیب شناسانه تا بتواند وظیفه باز نگرش را به انجام برسانند ,چه این که برای پیش رفتن پیش از هر چیز نیازمند فضایی روشن هستیم.