اسنوبیسم در اثر هنری
نوشتار بیمار یا بیماری نوشتاری؟
![]()
بین متدها ی مختلف برخورد با متن ، قرائت از نوع یواش و بی صدا شیوا ه ای میان رشته ای است و احتمالا جذابیت خود را از این ره آورده است . چون قرائت چنان که من به کار می برم شیوه ای از خواندن است که علومی نظیر روان شناسی ، جامعه شناسی و ... را در کار خود دخیل می داند . در بحث از گونه های قرائت مبتنی بر روان شناسی با ترافیک راهبردها (چنانچه مثلا در تاویل ) رو به رو نیستیم یا می کوشیم به شیوه ی فروید از خلال اثر به انکشاف کیستی مولف برسیم که در باد انتقاد یونگ و مهلکه سفسطه نیت مندی متن -وایمست می افتیم یا تلاش می کنیم بیماری روانی شعر را در بستر(ی) اثر فهم کنیم . در حالت دوم نظر ما از این حیث روان شناسانه خواهد بود که می توان بنا به میل منتقد به یکی از این دو پرسش پاسخ داد :
۱: آیا نوشتاری که مقابل ماست از بیماری خاصی رنج می برد ؟
۲: آیا نوشتاری که مقابل ماست می تواند نشانه ی بیماری خاصی باشد ؟
که بحث ما دراین مجال پیرامون پرسش اول صورت می بندد . در این مرحله ممکن است با دشواری هایی روبرو شویم که مهمترین آن ها مخالفت با این ایده است که : در نقد می توان رابطه ای سازنده برای علوم دیگر (علومی به جز نشانه شناسی و زبان شناسی) با بوطیقا و اثر ادبی قائل شد .
تزوتان تودورف در کتاب بوطیقای ساختارگرا به شکلی مجمل اما صریح مخالفت خود را اعمال می کند . او معتقد است که رابطه ی تاویل و بوطیقا رابطه ای مثبت و جدا ناشدنی است ، اما در برابر ، رابطه ی میان بوطیقا و علوم دیگر که می توانند اثر ادبی را موضوع خود قرار دهند ، رابطه ی مبتنی بر ناهمسازی است (یا دست کم در نگاه نخست چنین می نماید ) . متاسفانه حقیقت
این است که در میان ادبیان شمار التقاطگرایان بسیار است . اینان با خواستی برابر هر تحلیلی را از ادبیات می پذیرند ، خواه این تحلیل از زبان شناسی الهام گرفته باشد خواه از روانکاوی ،خواه مبتنی بر جامعه شناسی باشد و خواه بر تاریخ تفکر و می گویند وحدت این رویه ها از وحدت موضوع آن ها یعنی ادبیات نتیجه می شود . اما چنین حکمی خلاف اصول اولیه ی پژوهش علمی است که بنا بر آن ، وحدت علم حاصل وحدت موضوع آن نیست . مثلا با آن که جسم موضوعی واحد است ، اما ما علمی به نام علم اجسام نداریم ، بلکه علومی داریم با نام فیزیک ، شیمی و هندسه و هیچ کس نمی خواهد در علمی به نام علم اجسام حقوقی برابر قائل شود برای تحلیل فیزیکی برای تحلیل فیزیکی و شیمیایی و تحلیل هندسی...ص۲۱ تا ۲۵))
راه های رد کردن نظر تزوتان تودورف مبتنی بر مردود شمردن استفاده از علوم دیگر (علوم انسانی) در نقد ادبی چنان فراوانند که می توان در لحظه ای مقاله ای بلند و ملال آور در باب آن نوشت ، اما من اینجا به طور مختصر از سه راه نظر وی را کنار می گذارم تا بتوانم بدون مزاحمت به مقوله ی اسنوبیسم بپردازم . اول با اتکا به تناقضات همین کتاب ، دوم با توجه به نظرات جدید تر و سوم به وسیله ی یک تحلیل ساده . تعجب می کنم که در صفحه ۴۲ همان کتاب آمده است:((شرط ضروری شناختن متن ، پذیرش تنوع سخن ها و به دنبال آن تهیه ی یک گونه شناسی واقعی از آن هاست . ))چگونه بدون اتکا به رویکردهای متنوع می توان به شناخت جامعی دست یا فت یا در صفحه ی ۵۵ می نویسد((در نتیجه...غیاب امر مطلق ، هزاران راه برای فراخوانی یک چیز واحد وجود دارد )) آیا اگر به توصیه ی تودورف ، علوم متفاوت را کنار بگذاریم باز می توانیم از هزار راه برای فراخوانی یاد کنیم . تودورف رابطه ی تاویل با بوطیقا را یک رابطه ی ضروری دانسته است . تاویل به معنای کلاسیک و شلایر ماخری خود مدعی توانش فهم مقصود نهایی اثر است ، در حالی که هرمنوتیک مدرن ، درک نهایی اثر را غیر ممکن می داند و یاد آور می شود که انسان در برخورد با اثر توان کنار گذاشتن پیشداشت هایش ( و یا به قول پل ریکور گنجینه شخصی) را ندارد و از ان جا که با توجه به داشته های قبلی خود اثر را می خواند برداشتی شخصی از آن خواهد داشت . و تاویل امروز ناظر بر فهمی خصوصی است . آیا نظر تودورف این است که ما دانش (مثلا دانش روان شناسی) خود را در جایی بیرون از خود داریم به طوری که جزوی از ما نیست ؟
ما ادعا نمی کنیم که علمی به نام علم اجسام وجود دارد ، اما ادبیات را به منزله ی گستره ای می دانیم که در ان یک اثر ادبی به عنوان ابژه ای واحد مورد تحقیق است آن گاه شروع به نام گذاری شیوه های برخورد می کنیم ، چرا که اگر موضوع را به مثابه ی گفتمان (یا لااقل بخشی از یک گفتمان) فرض کنیم آن گاه می توانیم پذیرای بخشی از پاره گفتارها به عنوان نماینده هایی از دانش های مختلف برای توضیح مقوله ای واحد باشیم . اساسا برای تدقیق در یک پدیده ما مجبور به برسی آن از زوایای متفاوتی هستیم و اگر جز این باشد دچار رویه ای تقلیل دهنده می شویم و این همان گرفتار آمدن در خرافه ی مدرن است . حال انکه اگر نظری را پی ریزی کنیم که بتواند زوایای مختلف را کنار هم و به شکلی مکمل به کار گیرد،شانس خود را برای اشراف یافتن بر قضایا بیشتر کردیم و ما این رویکرد را همچون رویکردی مختلف الزوایای پیش می نهیم . به این ترتیب هیچ رویکرد تام و تمامی برای برخورد با اثر را حکم نمی کنیم ، بلکه از هر کدام در جای خود سود می جوییم .
اسنوبیسم و قرائت
پیش از قرن هجدهم در هیچ منبعی نمی توان آن را سراغ گرفت . فقط در همین قرن(هجدههم) یک روز صبح مردم انگلستان از خواب بیدار شدند و بدون تصمیم قبلی در محاورات خود کفاش ها و پینه دوزها را اسنوب خطاب کردند . در قرن نوزدهم اغنیا برای تحقیر عوام الناس از این کلمه بهره بردند و در کمبریج و آکسفورد این کلمه برای صدا کردن مردم معمولی استفاده شد . البته پس از تغییر دادن آن ازsinenobilitate فاقد اصل و نسب به s-nob اسنوبیسم ، امروزه به عنوان یک بیماری شایع مطرح است که غالبآ در کشمکش های طبقاتی معنا پیدا می کند . کسی که از این بیماری رنج می برد توان زیادی را خرج تقلید کورکورانه و جزم گرا از طبقه ی مطبوع خود می کند ، چرا که او اصرار دارد جزو خواص باشد ، همیشه خود را زیر نگاه دیگران می بیند و به هر طریقی می کوشد کنار آدم های مشهور بایستد (و احتمالا عکس بگیرد) از هر فرصتی برای نشان دادن برتری خود در زمینه ی ثروت ، آگاهی یا حتی سلیقه با عجله و مبتذلانه استفاده می کند . به زیر دستان اهمیتی نمی دهد و اگر روزی با چهره ای شبیه قدیسین آن ها معاشرت کرد سعی می کند به اشتباه نیافتد . او با احساس برتری ارضا می شود .
محمد قائد در کتاب خاطرات و فراموشی ، مقاله ی خوبی در این باب نوشته است . اومعتقد است این بیماران معیارهای واحدی برای برخورد با موقعیت های متفاوت ندارند . وقتی پای هنر
به این بازی روان آزرده باز می شود ، اسنوب یا مخاطب است یا شخص هنرمند . مخاطبان ریاکار و هنرمندان دون پایه که به روش های بی ارتباط با هنر سعی در مطرح کردن خود در جامعه ی هنری داشته اند همواره مورد لعن و نفرین متفکران بوده اند . اما آیا راهی است که بتوان از آن قرائتی روان شناسانه مبنی بر اسنوب بودن یک اثر هنری ،تاکید می کنم اثر هنری به دست داد . قائد بدون اشاره به آثار هنری در یک جمله ی کوتاه از اصطلاح طرز بیان استفاده می کند :((اما تفاوت مشخص و تمایز آفرین اسلوب ...بیشتر در طرز بیان این تفاوت است تا در طرز بیان این تلقی)) . از آن جا که از آن ها به یک اشاره و از ما به سر دونده شدن ، به پرسشی که در مقدمه طرح کردم باز می گردم . گیرم که مقصود قائد آثار هنری نباشد ، چه این که در اصل قضیه خللی ایجاد نمی کند . هر چیزی پس از بیان از خالق خود جدا شده و به عنوان یک ارگان مستقل عمل می کند . حال می توان پرسید آیا نوشتاری که منظور ماست از بیماری خاصی رنج می برد ؟ مثلا اسنوب است ؟ وکیلم؟!
آثار هنری خلاقه بنا بر ماهیت خود ، همواره در حال کشف و آن گاه افشاء فضاهای بکر و تازه برای بنیانگذاری نوع جدیدی از ارتباط هستند . افشاگری آن ها باعث جلب توجه نهادهای تبلیغاتی می شود . تبلیغات به کار می افتد و بلافاصله این فضا ها را جلب می کند . بزودی این شکل نوین از ارتباط ، خودکار و دستمالی شده می شود . این است فرجام تلخ آثار هنری در اثر ما . آه ای ابرهای فیلم های هندی دهه ی هفتاد بر ما ببارید .
بسیار پیش می آید که آثار هنری خود دچار جنجال های تبلیغاتی می شوند . به این صورت که از آن به صورت یک راهبرد استفاده می کنند . به بیان دیگر آن ها فضا ها و تکنیک های دیگری را که در آثار دیگری کشف شده اند ، به بدنه ی خود می افزایند تا مخاطب که نه ، مشتری بگیرند . این است که ما نه با شعر ، بلکه با یک اثر تبلیغاتی روبرو می شویم . همه چیز در خدمت تعدادی شگرد قرار می گیرد که تنها برای ارعاب مخاطب و موجه کردن اثر در مجامع (نزدیک به) پیشرو قرار دارند و نه به هر دلیل دیگر . به دلیل ترس از غلطیدن در ورطه ی نو ناخواهی ، آثار صرفآ تجربه گرا را از بحث خود کنار می گذارم ، چرا که هنوز به یک سیستم تحقیقی ایمن دست پیدا نکرده ام ، و برای ادامه به این پرسش فکر می کنم مگر نه اینکه در هر دوره ای خاصی تمهیداتی ویژه شایع می شوند ، حالا چگونه می توان اسنوب ها را از دیگران جدا کرد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش به نقطه ی عزیمت این بیماری برای نضج یافتن در اثر هنری می پردازم و آن سالاری ساختار بر فرآیند است . برای روشن کردن بحث مجبورم به ۴ حالت اشاره کنم که هر کدام حاوی نوع خاصی از دیالکتیک ساختار و فرآیند است:
۱:سالاری فرآیند بر ساختار :در حالتی که از یک سو گفتمان مسلط بر ادبیات آماده ی پذیرش انقلاب است و در سوی دیگر مولفی در موضع ابر انسان قرار دارد و مشغول چانه زنی با گفتمان است نتیجه ی این دیالکتیک بحرانی، احتمالا چیزی شبیه افسانه نیما می شود
۲:سالاری فرآیند بر ساختار :یکی از دو سوی قضیه آمادگی لازم برای پی فکنی را ندارند ، اما مولف به جادوی گفتار و ناخودآگاه خود اعتماد می کند و اجازه می دهد متن ، مسیر خود را در جنون و جذبه ادامه دهد . در این حالت شگردها به عمق می روند و این به معنی فقدان فراز و نشیب در اثر نیست ، بلکه به معنای نابودگی برجستگی های تکنیکی خراش دهنده است .
در دو حالت پیش ما همواره با نفی اقتدار مولف رو بروییم . در این حالت دو سوی بازی از انفعال بر کنارند ، اما در عین حال مداخله ی خود را بر دیگری تا حدی فراگیرنده و توتالیتری پیش نمی برند ، اما در حالت بعدی همانطور که خواهید دید دید مولف از یک طرف به حالتی رقت انگیز تسلیم عوامل بیرونی است و از طرف دیگر همچون حاکمی مستبد به اثر خود فرمان می دهد
۳:سالاری ساختار بر فرآیند: در این حالت مهمترین دغدغه ی مولف ساختار(به معنای مبتذل و از کار افتاده) است او منفعلانه در برابر بازار صنعت فرهنگی به تولید آثار مرتجع می پردازد . در این حالت چیزی که او به عنوان ساختار می شناسد ، ساختی ابتدایی و سهل الوصول است
۴:سالاری ساختار بر فرآیند : گاهی پیش می آید که یک اثر در حالی که عمیقآ گرفتار ساختار (به معنای مبتذل و مکانیکی کلمه ) است وانمود می کند که در حال چانه زنی با گفتمان ساختار گراست . از یک طرف میل دارد شگردهای خاصی را وارد کرده و از آن ها حمایت کند و از طرف دیگر علیه ساختار فرضی لجبازی می کند . چیزی که او برای تکنیک هایش در نظر دارد عجله خواهد بود و نه شناخت . حتی یک شناخت علمی به شرط جامع بودن نمی تواند به این برجستگی ها ختم شود . این دست آثار دقیقآ همان هایی هستند که من معتقدم از اسنوبیسم رنج می برند در این جا باید از انحرافی جلوگیری کرد که میل دارد مولف را نشانه بگیرد . ممکن است که درست باشد مولف بیمار متنی را خلق می کند که بیمار است ، اما حتی در این صورت باز این موضوع از مقاله ی من بیرون است ، زیرا گاهی پیش می آید که اثری نشانه ای از یک بیماری است و این نمی تواند به خودی خود به عنوان ضعف محسوب شود ، در حالی که من سعی دارم به بعضی از آثار از این نظر که از اسنوبیسم رنج می برند خرده بگیرم و این دو حالت کاملا با هم متفاوت هستند
